یادداشت های یک جادوگر

کتاب..... :).؛). همه چیز اینجا یه شوخیه،به انتهای خوشمزگیه یه بستنی قیفی

یادداشت های یک جادوگر

کتاب..... :).؛). همه چیز اینجا یه شوخیه،به انتهای خوشمزگیه یه بستنی قیفی

یادداشت های یک جادوگر

دانا تو نشنیدی این داستان/ که برگوید از گفته باستان/ که گر دو برادر نهد پشت پشت/ تن کوه را باد ماند به مشت».

فردوسی حکیم🌿

#صدای_اتحاد

تا بینهایت و فراتر از آن.





پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۰۲، ۱۹:۲۳ - امیر +
    واو 👀
نویسندگان

فصل هفتم.بهمن و یک پیر مرد عجیب و باحال!.. .:).

سه شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۰:۴۹ ق.ظ

B​​​​​​آن چند شکارچی،حماقت بزرگی کردند.تیری که شکار چیان برای کبکی انداخته بودند،باعث وقوع بهمن شد.کبک فرار کرد و زیر برف نرفت،بی مرام ،بی معرفت بسیار زرنگ بود!.فقط برای ما درد سر داشت و گذاشت.در چندلحظه اتفاقاتی پشت سرهم،رخ داد:«شکارچیان پیش از آنکه کار کنند به زیر برف رفتند،برف کاملا روی قهوه خانه را گرفت،و سرمایی سوزنده و گزان فضا را در برگرفت‌.رنگ قهوه خانه عوض شد.وحشت در فضا،موج میزد.نیم ساعت با حرف زدن هایژ از سر درماندگی ،گذشت.پیرمردی که تا آن موقع متوجه حضورش نشده بودم،به طرف کن آمد وگفت:«تلفن همراه داری،مرد جوان؟»گفتم :«بله».تلفنم را به او دادم،گویا آنتن نمیداد،پیرمرد گفت:«شخص دیگری تلفن ندارد!؟»چند نفر از بچه ها و مش رجب،داشتند.او گفت:«یکم بگردین ببینین آنتن میدهد،ویانه؟».پس از یک ربع ساعت موبایل که دست پیرمرد بود آنتن داد و من شماره ی یک نفر را ،از مخاطبانم،به او دادم.
 پیرمردپس از چندبار بوق خوردن گوشی، گفت:«سلام.ما توی قهوه خانه ی دهکده،بر اثر وقوع بهمن، گیر کردیم،لطفا هرچه سریع تر به کمک مابیاید،تمام.و،خدا حافظ!... .:).».
پیر مرد دستی به سبیل هایش کشید،و به پهنای صورتش،میخندید.... .:).

 

این داستان،ادامه دارد... .. :).

پی نوشت:مثل این فیلم و دلستان خفنا گفتمش،ادامه دارد...! .:).😄🌻😀😅👌

 

نظرات  (۸)

  • علیرضا رحیمی شاهرودی
  • سلام علیکم بنده مدیر سایت فیلمز بلاگ هستم اگه تمایل به بک لینک متقابل هستید به بنده در تلگرام پیغام دهید.

    @alirezarshahroodi

    پاسخ:
    سلام.سلام. سلام... .:).
    من تلگرام ندارم،اما لینکتان میکنم... 
    .:).😄🌻😅🍀🌸

    منتظر ادامه هستیم :) 

    پاسخ:
    سلام.سلام.سلام... .:).
    خیلی خیلی،مرسی!
    خیلی خیلی ممنونم،که میخوانبد... .:؛).
  • نویسنده آشنا
  • ما رو زیاد منتظر نزاری یه وقت⁦;)⁩

    پاسخ:
    سلام. سلام.سلام... .:).
    زود به زود میزارم،دیگه... .:).😅🌻😄🍀

    سلام 

    خوبید؟

    آگهی بازرگانیش کو :دی

    پاسخ:
    سلام. سلام.سلام... .:).
    خوب هستیم،خوشحال هستیم،شما چه ،خوبید؟!
    اسپانسر و سرمایه گذار،نداریم😀😂😅🌻🌸😄🍀🙆🙋😃

    سلام :)

    چه داستان خوبی منتظری ادامه نوشته بشه :)

    پاسخ:
    سلام. سلام.سلام... .:).
    خیلی خیلی ممنونم،مرسی که می خوانید.. .:).😄🌻

    سلام پلنگ

    استعداد خوبی داری به نوشتن ادامه بده و چیزایی بنویس که بعدا مجبور نشی بندازیش داخل دریاچه(کاش یکی این حرفو به خودم زده بود!!!)

    (یه مقدار روی نقطه اوج داستان بیشتر کار کن)

    با آرزوی موفقیت.

    فعلا...

    پاسخ:
    سلام. سلام.سلام... .:)..... :).
    خیلی خیلی ممنونم،بابت توضیحات کامل و مفیدتان،شماهم موفق باشین... .:).خدانگهدارتان،باشد... .:).😄🌻🌈... .:).

    سلااام

    خیلی خوبه

    پاسخ:
    سلام. سلام.سلام... .:).
    خیلی خیلی،سپاسگذارم... .؛).🌻😄🌈🍁☀

    از فصل 7 شروع شده ؟! چرا قبلی ها رو نمیتونم پیدا کنم ؟

    پاسخ:
    سلام. سلام.سلام... .:).
    برخی شانو یادم رفته شماره گذاری کنم، روی چرند و پرند قسمت دسته بندی بزنین، میاره بالا همشو!😄👌📗😅.:).
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی