شیب ۴،چهار_آموزگار ومعّلم ادبیات ۸(صرفاً و تنها برای شکستن یخ بیان).🎈🌻

یادمه توی کلاس ودورهٔ ی هشتم،۸، راهنمایی بودم،زنگ ادبیات، آموزگار معلم قد بلند وعینکی ای داشتیم،با اینکه بامن یکمی لج بود،امّا خیلی خیلی دوستش داشتم.هرکی ،هرکاری که تو کلاسو اتاق آموزش میکرد،میگفت:«چقامیرزا،بیا برو بیرون،پای دفت،!».یعنی من جور نزدیک به۳۲،سی ودو نفر را می کشیدم،اوناییم که جلوی دستش شلوغی وناآرامی میکردن،میگفت چقامیرزا!

یه روز یه درسی بود،به گمانم شعر بود،اینو ۱۰هابار چند نفر خواندش،منم دیدم به من نمیرسه سرمو گذاشتم بالای میز،پس از چندین دقیقه دیدم کل کلاس زدند زیر خنده، گمان کردم بری چیزی دیگست،نگو من خوابم برده بود!

میخواست برای خوابیدن هم منو محاکه وداوری کنه! چشماش شده بود هشت،۸تا!

😂🍀

۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

شیب۲،دو_پیرمرد صد و دوساله،۱۰۲،و دوتا درخت۲(صرفاً و تنها برای شکستن یخ بیان)🎈

شیب،۲ صرفاًوتنها برای شکستن یخ بیان
از سرپیچی که گذشتیم،رسیدیم به دوتا تک درخت،که نمیدانم چه درختانی هستند،مانند ومثل لیلی ومجنون کنارهم بودند،شایدهم فامیل وقوم وخویش بودند،حالا هرچه!
به ما چه که چه کاره اند!؟مگر مانانشان میدهیم!؟
خب ،از دوتاقبرستان های روستا های همجوار ودیواربه دیوار گذشتیم،رسیدیم به خانه ای بسیار بزرگ که متعلق به پیرترین مرد آبادی،یعنی محمدولی خان نامدار بود.آقا برایتان بگویم که این تا زنش بود هی عذاب وآزارش میداد.زنی بود با دومتر قد.اما این از خدا بی خبر اورا به زیر گور و قبر برد.خانه ای بسیار کوچک داشت.هیچی برایش نمی خرید.حالا این خان خانان ،جناب فرمانفرما زن جوانی گرفته است نگو ونپرس‌.خانه را از قله ی کوه‌ تا پایین آبادی و رودخانه ونهر کشانده است.به قول یارو گفتنی، زنش اورا قد تیره بسته است.خب دیگر،خواستیم برویم پدربزرگ گرام وعزیز را ملاقات ودیدن فرماییم، که نبودش،رفته بود خانه داییمان،یعنی همان پسرش... .:).

پی نوشت:می گویند این محمد ولی خان،۵۵،پنجاه وپنج،سال بیشتر ندارد،اما من آماده وحاضرم شرط ببندم که،۱۰۲ سال دارد، زیرا درون تمام خاطرات ویادهای پدربزرگم،که ۸۳،هشتادوسه سال دارد حضور دارد و هست!😅🎈

۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

شیب ۱،یک_خانه تکانی (صرفاً وتنها برای شکستن یخ بیان)🎈

صرفاً وتهنا برای شکستن یخ بیان
آقایان و خانوما!، میگن بخ‌بیان را بشکنید، من مبگوبم یخ بیان  فقط و تنها!؟ سنگش را هم میشکنیم و هرچه چیز نگهدارنده برای ننوشتن!
دیروز ما صبح که از خواب بیدار شدیم، چشمتان و هیچ کجایتان روز بد نبیند،فرشها و قالی های خانه همه جمع وجور و بسته بندی شده،ناشتا نخورده مارا فرستادند بالای پله، پرده هارا در بیاوریم،رفتیم بالای پله که یکدفعه ویهویی سرما گیج رفت، من گفتم کم نیاوریم، نگویند عرضه ندارد!دست از پله گرفتم و پرده هارا یکی پس از دیگری، مانند و مثل دشمنی بد کردار و تینت، در آوردم! اینجا که جای خوبش بود... این پرده ها گیره هایش را درست نزده بودیم، تقریباً و حدود و اندازه ی ۱۰ بار دراش آوردیم، تا مادر خشنود گردد و رضایت بدهد... سپس و بعد از این فرش و زیلو و موکت و پتو هایی که خواهر کوچکمان گربه شور کرده بود را و سه تا پودر رختشویی مصرف و استفاده برای یکی از آنها کرده یود را شستیم، حالا وسرانجام کف این می رفت!؟طی را باتمام زور و قدرت برویش کشیدم تا رفت! البته وزن مجاز را برویش آوردم، که نشکند!
بعد وسپس هم دیگر هیچ، تلویزیون را روشن کردم، ساعت چهار بود، زدیم شبکه و کانال تماشا، پزشک دهکده را نظاره گر وتماشاگر شدیم و لذت برید و خوشحال شدیم!😅
راستی تا یادم نرفته، این پزشک دهکده چقدر خفنه! توی این قسمتش یه کلانتری بود به کلانتر دهکده، پسره پزشک دهکده، دکتر کویین،میگفت:*یه کلانتر خوب از فکر و اندیشه اش برای  دستگیری مجرما وگناهکارا استفاده میکنه، نه تفنگ*میگفت تاحالا یک نفر روهم نکشته، به گمانم وفکرکنم حتیٰ شلیک هم باهاش نکرده بود، کلانتر دهکده هم، یاد گرفت ازش و اون کلانتر خفنه، تفنگشو باهاش عوض کرد،دسته صدفی بود مال خودش،ماله کلانتر دهکده، معمولی و عادی بودش... .:).؛).

 

۹ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

نبرد من! ۱

سلام.
سلام.
سلام.
... .:).

خب، خب ، خب، برویم سر اصل مطلب... .؛).

دیروز برای تعویض و تحویل شناسامه به یکی از دفاتر پیشخوان دولت، رفتیم.... ، پس از آنکه هزار و یک جور مدارک و نان خامه ای و هزران جوایز نقدی دیگر و سفر های زیارتی و سیاحتی را از ما گرفته،البته فقط مانده بود شناسامه پدر، پدر بزرگم را که در زمان قاجار میزیسته و شناسامه ای در کار نبوده از مابگیرد!، و آنهم به دلیل اینکه شناسامه اش ، نبود!
خب،شناسامه را تحویل گرفتیم، بعد دیدیم ، ای دلِ غافل، این خانوم به ظاهر محترم، فقط برای شناسامه ثبت نام کرده نه کارت ملی!با آنکه بالغ بر ۲۰ بار! به اوگفتیم که برای شناسامه و کارت ملی آمده ایم،اما کو و یا کجاست، گوش های شنوا!؟
یا بیسکوئیت ترد می خورد با بقل دستیش، یا لقمه به نیش می کشید، یا درون فضای مجازی و یا اینترنت، به دنبال عکس های خنده دار میگشت!
آقایان و خانوم ها!،:«همه ی اینها به کناری و یک طرف، و آن همکار خانوم دیگرش هم ، یک طرف!».
نگویم برایتان که ، چه وضع و یا اوضاع نا به سامانی داشت، آقا، اینها هم هیچ، نوش جانش، گوارای وجودش!
دماغش را عمل زیبایی کرده بود، پر از زخم و زیلی و از این دست قبیل چیزهایی، آنقدر هم مف کشید و دست به دماغ زد،که کم مانده بود بالا بیاوریم! این معلوم نیست عمل زیبایی است و یا عمل بیماری!؟

 

خب، و دیگر هیچ!

 

پی نوشت:«چه خبرا!؟برق و آب، خوبن!؟😂😀🌻😅🎈».

۹ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

ستاد انتخباتی و تبلیغاتیه،:؛«دکتر نورالدین خانزاده».

سلام.سلام.سلام... .:).

آقا الان وقتشه که به یه فرد پادست،و درستکار  و پارسا راأی بدهیم.... .:).

رأی ما فقط،دکتر،نور الدین خانزاده!

دارای چهار فرزنده،دختر،در سطح آسیا!

داری،دو داماد زبان نفهم و احمق!،در خاورمیانه!

حافظ منابع ملی و میهنی،اعم از:«معادن طلا،شاباش های عروسی،زمین ها و اراضیه کشاورزی،و غیره.... .:).».

صادر کننده ی تخمه ی درجه یک،به ترکیه... .:).آقا،اگه این حمایت از تولید و رونق تولید نیست،پس چیه!؟

از فداکاریهایش هم که نگوییم،خودتان می دانید،نجات معدن طلا،تن به ازدواج دادن که نمیخواست،وفقط برای رضای خدا،و،غیره.... .:).

شعار  و عمله ما:«با یکدیگر کشوری قنجی و منجی و جمع و جور می سازیم!».

 

خلیل یا کیارش و یا بنیامین خانزاده در همشهری:«قوچ تحریم ها و فضار های اقتصادی را در می آوریم!».

 

پی نوشت ۱:«پوستر انتخاباتی،در دشترس نبود،اما هست،رونمایی می شود!... .:).».

پی نوشت ۲:«تابلوی سوم را که می بینید،در دله مشکلات هستند!».

پی نوشت ۳:«تابلوی سوم هم،با مدریر برنامه اشان،هستند!».

پی نوشت ۴:«شماهم به ستاد ما،با به اشتراک گذاشتن پست در وبلاگتان،کمک کنید.... .:).چالشی می باشد».

 

 

۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

دیشب ،برق،رفت!... .:).(احتمالا یکم!).

دریافت

دریافتدریافتدریافته

سلام.سلام.سلام... .:).

آقاخوبه وزیر نیرو گفته نیرو و برق زیاد داریم،دیشب تنها نور خیابان ماه بود و ستارگان،کم!.😂😄😁🌻... .؛).

 

۱۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

یکم بخندیم(چرا به وطن خویش باز نمیگردی؟)

روزی بهلول یکی از دوستان خودرا که به غایت زشت بود دید که از شهر خود یه بغداد آمده است.

بهلول گفت چرا به اینجا آمده ای؟

دوست بهلول گفت:به خاطر اینکه گراز ها در اطراف شهرما زیاد شده و ممکن است که به آنجا هجوم بیاورند.

بهلول گفت:گمان می کنم با آمدن تو به بغداد تعداد گراز ها هم کم شده باشد،چونکه رییسشان به بغداد آمده است!

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
پاییز با قیچی سلمانی اش، در راه است... .:).؛).🍂🍁
تا بینهایت و فراتر از آن.

نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
ت