فصل هفتم.بهمن و یک پیر مرد عجیب و باحال!.. .:).

B​​​​​​آن چند شکارچی،حماقت بزرگی کردند.تیری که شکار چیان برای کبکی انداخته بودند،باعث وقوع بهمن شد.کبک فرار کرد و زیر برف نرفت،بی مرام ،بی معرفت بسیار زرنگ بود!.فقط برای ما درد سر داشت و گذاشت.در چندلحظه اتفاقاتی پشت سرهم،رخ داد:«شکارچیان پیش از آنکه کار کنند به زیر برف رفتند،برف کاملا روی قهوه خانه را گرفت،و سرمایی سوزنده و گزان فضا را در برگرفت‌.رنگ قهوه خانه عوض شد.وحشت در فضا،موج میزد.نیم ساعت با حرف زدن هایژ از سر درماندگی ،گذشت.پیرمردی که تا آن موقع متوجه حضورش نشده بودم،به طرف کن آمد وگفت:«تلفن همراه داری،مرد جوان؟»گفتم :«بله».تلفنم را به او دادم،گویا آنتن نمیداد،پیرمرد گفت:«شخص دیگری تلفن ندارد!؟»چند نفر از بچه ها و مش رجب،داشتند.او گفت:«یکم بگردین ببینین آنتن میدهد،ویانه؟».پس از یک ربع ساعت موبایل که دست پیرمرد بود آنتن داد و من شماره ی یک نفر را ،از مخاطبانم،به او دادم.
 پیرمردپس از چندبار بوق خوردن گوشی، گفت:«سلام.ما توی قهوه خانه ی دهکده،بر اثر وقوع بهمن، گیر کردیم،لطفا هرچه سریع تر به کمک مابیاید،تمام.و،خدا حافظ!... .:).».
پیر مرد دستی به سبیل هایش کشید،و به پهنای صورتش،میخندید.... .:).

 

این داستان،ادامه دارد... .. :).

پی نوشت:مثل این فیلم و دلستان خفنا گفتمش،ادامه دارد...! .:).😄🌻😀😅👌

 

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

نبرد

کنت اولاف(خطاب به بودلرها و اعضای جمع هنگام مچ گیری با بودلر ها)حالا یاد یک‌ماجرایی افتادم.مدتی پیش سه بچه یتیم به پیشم آمدن (داشت یواش یواش مچاشانه میخواباند)اونا گفتن ما ثروت زیادی داریم که همشه گذاشتیم برای خودمان از بس که خود خواهیم.میخوایم چه طور شریک شدن رو یاد بگیریم.به ما یاد بده چه طور در برابر نیروی فیزیکی سرشار و فرا وان تسلیم بشیم.میدانین من به‌اونا چه گفتم؟(مچ ویولت و کلاوس چیزی نماده بود خوابانده شودکه ویولت بازور مچ آن را به طرف مخالف چرخاند)ویولت گفت:هیچ وقت نباید تسلیم شد.(کلاوس کمی دیگر)کلاوس هیچ وقت نباید در شرایط ناگوار تسلیم شد.(سانی داشت بند کفش اولاف را باز می کرد و ویو لت کمی دیگر)وباید تلاش کرد تا به امن و امان برسی.(کلاوس کمی دیگر)کلاوس:وباید تلاش کرد تا دوستای مورد اعتماد پیدا کنی و بازهم تلاش(ویولت کمی دیگر)ویولت:تا دنیا بفهمه واقعا کی هستی.(در این هنگام سانی که بند کفش اولاف را باز کرده بود به بالا پرید و بودلرها مچ اولاف را خواباندند و مچ پای اولاف نماین شد و خال کوبی پای اورا دیدن).

پی نوشت۱:هیچوقت نباید تسلیم شد.
پی نوشت ۲:کسی که در نبرد با زندگی میخندد؛قابل ستایش است.
برنارد شاو
پی نوشت ۳: و در آخر هم بودلرها پیروز شدند.

پینوشت۴:اگر دوست داشتین فیلمشو ببینین یا کتابشو بخوانین.

۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
پاییز با قیچی سلمانی اش، در راه است... .:).؛).🍂🍁
تا بینهایت و فراتر از آن.

نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
ت