۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چرند و پرند» ثبت شده است.

پنجره باز بود و باد سرد غروب موهایمان را تکان می داد‌.آفتاب آخرین زورهایش را میزد، آسمان به رنگ بنفش در آمده بود‌.دستی به سبیل هایم کشیدم و گفتم:«یه زنگ بشش بزن».آقای ناظم گوشی اش را در آورد و شماره ی دکتر محمود را گرفت.پس از چندین بوق صدای محمود آمد:الو؟ آقای ناظم گفت:«دکی کجایی ای؟». محمود گفت:«نگران مه نباشین مه جام امنه،شما با کاغذی...»صدا قطع و وصل میشد،_«مه تو...». و تلفن قطع شد. _تو کجا؟الو؟ آقای ناظم این را گفت و ادامه داد:_تماس قطع شد.
گفتم:_هی پشت سرهم بشش زنگ بزن تا جواو بده‌. و رفتم به سمت پنجره و شلوارش را از لب پنجره برداشتم.از لب جیبش کاغذی روغنی بیرون زده بود.در اش آوردم .آقای ناظم سرش را جلو کشید و گفت:_چیزه او؟ نوشته های روی کاغذ چرب را خواندم:_سیرک ماه کامل نیمه شب،همه ی آنچه در رویا های شما هستند اجرا میشود.جایی که رویاها به حقیقت میپوندند...
آقای ناظم گفت:_فکر بکنم دکیم مخواست بگه ای کاغذه بخوانیم... یغنی باید بریم اونجا؟ آرام گفتم:_به گمانم ای ربطی به جمیله باید داشته باشه. _منم ایطور فکر مکنم.باید بریم اونجا‌. گفتم:_آره،باید بریم...
***
زیر چراغ روشناییه ایستگاه ایستاده بودیم.هوا از غروب هم سرد تر شده بود.مسافران داشتند از قطار خارج میشدند و خیلی زود از در ایستگاه بیرون میرفتند و با سرمای شبانه محو میشدند.ما زودتر بیرون آمده بودیم.آقای ناظم گفت:_چشد نیامد؟،نکنه رفته باشه؟ گفتم:_میاد،مایکم زود بیرون آمدیم.   پس از چندین لحظه جمیله با چمدان بزرگ اش بیرون آمد.تلو تلو میخورد از بار سنگین اش.آقای ناظم خیلی زود روزنامه ای از جیب  اش در آورد و برگه ای از آن را به من داد و گفت:_زود جلو صورتت بگیرش! هردویمان برگه های روزنامه را جلوی صورتمان گرفتیم و جمیله از جلویمان رد شد و از در ایستگاه قطار بیرون زد.زود به دنبالش رفتیم.بدون اینکه تاکسی ای بگیرد در پیاده رو به راه افتاده بود.روی زمین یخ بسته بود.آقای ناظم گفت:_فکر مکنی چنی مخواد پیاده راه بره؟ _احتمالاً هی مخواد بره همو سیرکه،چون همی نزدیکیاس‌. تا این را گفتم روی یخ های پیاده رو سر خوردم و چندین متر جلوتر درون جوب آب افتادم و پایم به لبه ی جدول جوی آب برخورد کرد.آقای ناظم آمد بالای سرم و گفت:_چشد؟! نالان گفتم:_پام خیلی درد مکنه،انگار شکسته...

بر بالای پل قرسو چراغ ماشین ها سوسو میزدند.محمود مینالید که چرا در هوای سرد داریم دنبال یکدله دزد می رویم.آقای ناظم مدام عکسی ار از جیبش در می آورد و با دیدن آن لبخند بر لبهایش می نشییند.به ایستگاه راه آهن رسیدیم.دود و بود شلوغی‌.دودش به آسمان رفته بود.وارد قسمت قطار ها شدیم.پر از جمعیت بود.مردمان اینجا و آنجا می رفتند.ساعت ۱۶:۱۷دقیقه بود.آقای ناظم گفت:«چو گیرش بیاریم؟این پر آدمه».گفتم:«چشم مینازیم،کسی شبیه او دزه بوده،گیر میندازیمش».مردان و زنان داخل ایستگاه را ورنداز کردیم.هیچ کس شبیه به آن نبود.به درون قطار رفتیم.در تکاپو و جنب و جوش بود آنجا.مسافران خداحافظی میکردند ویادرون کوپه هایشان جای میگرفتند.بعضی ها دنبال کوپه هایشان بودند،برخی هم به توصیه های همراهانشان که بیرون از قطار بودند و آنها کله اشان را از پنجره ترن بیرون کرده بودند.سر درون تمام کوپه ها کردیم.به انتهای قطار رسیدیم.دکتر محمود با نفس نفس گفت:«آب شده رفته تو زمین».راه بازگشت را در پیش گرفتیم.به سوی دری رفتیم که از آن آمده بودیم.پیرزنی از دورن ایستگاه به پسرش میگفت لباس گرم بپوشد و غذای بیرون را نخورد.محو پیرزن و پسرش شده بودیم،که پای من به یک چیزی خورد.چمدان زنی بود که با عجله درونش را می گشت.انگار نه انگار من به آن زده باشم.به آن زن گفتم:«عذر مخوام،حواسم نبود».زن سرش را بالا گرفت،موهای مشکی اش را درون روسری اش چپاند و گفت:«خواهش میکنم».سپس دوباره شروع به گشتن کرد.نگاه آشنایی داشت.گویا آن را جایی دیده بودم.دستی به سبیل هایم کشیدم و به زن گفتم عصر بخیر.زن هم دوباره سرش را بالا گرفت و گفت:«عصر شماهم بخیر،آقا».به راه افتادیم.موهای مشکی پرکلاغی،چشم های سیاه قیر مانند،حرکات و لحن حرف زدن،همه گواه یک چیز بود،دختری که سالها پیش درون دهکده خودکشی نکرده و نمرده است.

بر بالای پل قرسو چراغ ماشین ها سوسو میزدند.محمود مینالید که چرا در هوای سرد داریم دنبال یکدله دزد می رویم.آقای ناظم مدام عکسی ار از جیبش در می آورد و با دیدن آن لبخند بر لبهایش می نشییند.به ایستگاه راه آهن رسیدیم.دود و بود شلوغی‌.دودش به آسمان رفته بود.وارد قسمت قطار ها شدیم.پر از جمعیت بود.مردمان اینجا و آنجا می رفتند.ساعت ۱۶:۱۷دقیقه بود.آقای ناظم گفت:«چو گیرش بیاریم؟این پر آدمه».گفتم:«چشم مینازیم،کسی شبیه او دزه بوده،گیر میندازیمش».مردان و زنان داخل ایستگاه را ورنداز کردیم.هیچ کس شبیه به آن نبود.به درون قطار رفتیم.در تکاپو و جنب و جوش بود آنجا.مسافران خداحافظی میکردند ویادرون کوپه هایشان جای میگرفتند.بعضی ها دنبال کوپه هایشان بودند،برخی هم به توصیه های همراهانشان که بیرون از قطار بودند و آنها کله اشان را از پنجره ترن بیرون کرده بودند.سر درون تمام کوپه ها کردیم.به انتهای قطار رسیدیم.دکتر محمود با نفس نفس گفت:«آب شده رفته تو زمین».راه بازگشت را در پیش گرفتیم.به سوی دری رفتیم که از آن آمده بودیم.پیرزنی از دورن ایستگاه به پسرش میگفت لباس گرم بپوشد و غذای بیرون را نخورد.محو پیرزن و پسرش شده بودیم،که پای من به یک چیزی خورد.چمدان زنی بود که با عجله درونش را می گشت.انگار نه انگار من به آن زده باشم.به آن زن گفتم:«عذر مخوام،حواسم نبود».زن سرش را بالا گرفت،موهای مشکی اش را درون روسری اش چپاند و گفت:«خواهش میکنم».سپس دوباره شروع به گشتن کرد.نگاه آشنایی داشت.گویا آن را جایی دیده بودم.دستی به سبیل هایم کشیدم و به زن گفتم عصر بخیر.زن هم دوباره سرش را بالا گرفت و گفت:«عصر شماهم بخیر،آقا».به راه افتادیم.موهای مشکی پرکلاغی،چشم های سیاه قیر مانند،حرکات و لحن حرف زدن،همه گواه یک چیز بود،دختری که سالها پیش درون دهکده خودکشی نکرده و نمرده است.

از کوه به پایین سرازیر شدیم.تا خانه های خرابه آن ور راهی نبود.از کوه به لب جاده رسیدیم.چندین درخت بید مجنون در اثر باد تکان میخورند و صدایی مرموز در فضا می پیچید.چندین کلاغ در ارتفاع بالا،در آسمان غارغار میکردند و در پهنه خاکستری آسمان دور میزدند.از قبرستان و کوره آجرپزی و محل انباشت زباله گذشتیم.کسی آنجا نبود.وارد محموطه ای شدیم که پر از کاج بود.چشم چشم را نمیدید.باد درمیان کاج ها طنین می افکند.
آقای ناظم گفت:رفت کجا؟همینجا فرود آمد!
ناگهان نوری از میان کاجان به رویمان افتاد.دکتر محمود گفت:چیزهَ ای؟  سپس صدای بوم بوم موتوری آمد.صدای موتور پیوسته از اطراف محموطه میآمد.آتشی دورتادور کاجستان را گرفت.آتش از خودمان هم بالاتر رفت.زبانه میکشید و میخواست کاج ها و مارا ، درون خود فرو ببرد.صدای موتور می آمد که داشت از آنجا دور میشد‌.گفتم:باید از آتش بزنیمان بیرون!کت هاتانه بکشین سرتان با دو بریم بیرون.
به نزدیکی آتش رسیدیم.گفتم:
_با شمارش مَ،یک.سه.دو!
هرسه از آتش گذشتیم.سالم بودیم.آقای ناظم گفت:حالا آتشه چه کار کنیم؟ 
_قرسو¹ هست. و اشاره به رودخانه پرجوش خروش آن طرف کردم.با دو به طرف مکانی که نگهبانان آنجا بودند رفتیم.آنجا چندین وانت و یک‌ بیل میکانیکی بود.در اتاقک نگهبانی را زدم.مردی باسبیل های بناگوش در رفته در را بازکرد.گفتم:«براگم سی بکو،ایلا دارهَ آتش میگیرهَ،دسگت درد نکنه بیا کمک مان بکو خاموش بکنیم آتشه».مرد نگاهی به آن ور انداخت،سپس روبه درون کرد و گفت:«اکبر،منصور،سیاوش،بان دیشت،آگر گردیه او رهَ²».
مردهای نگهبان و البته گردن کلفت،چندین دبه را با آب رودخانه قرسو پرکردند.صدای توف آب پر جنب و جوش به گوش می رسید.چندتا از دبه هارا هم دست ما دادند.همگی به سوی کاجستان رفتیم.آتش به درختان هم رسیده بود.آب هارا روی آتش ریختیم.اندکی فرونشست.سه مرد همراه مرد سبیلو دوباره رفتند تا آب بیاورند.با پتو هایی که مرد سبیلو آورده بود بر روی آتش می کوفتیم.دوباره آب و دوباره کوفتن.جمعاً پنج بار این کار تکرار شد تا آتش فرونشست.سر و صورتمان را دود گرفته بود.گفتم:«دست درد نکنه آقا...».مرد سبیلو دستش را جلو آورد و گفت:«امیر هوشنگم».و ادامه دادم:«آقا امیر هوشنگ،اسمی اینام میدانم دی!».سپس از همه ی آنها هم تشکر کردیم.مرد سبیلو گفت:«اگه کاری بی،ایمه ایرلیمن³».بعد به سوی اتاقک به راه افتادند.دکتر محمود که حالا عینک‌سفیدش دودی شده بود،گفت:«میگم، خوب از دسمان در رفت ها!».آقای ناظم لپ های گوشتالویش سیاه شده بودند،گفت:«آری،چه موتوریم داشت،از ای آرنولدیا بود!».
من گفتم:«آری،خوب از چنگمان در رفت».
آقای ناظم با لبخندی گفت:«حالا اوطورم نی،میدانم مخواد برهَ کجا».
من و دکتر محمود گفتیم:«چجو؟».او گفت:«مخواد بره تهران،اینم بلیط قطارش!».مدتی درون جیبش را گشت و بعد گفت:«ایناهاتش،قطار کرمانشاه_تهران،ساعت حرکت قطار:۱۶:۰۰».
نگاهی به ساعتم کردم.تا ساعت چهار تقریباً دوساعتی وقت مانده بود.

پی نوشت:پاورقی ها:۱.رودخانه ای در کرمانشاه.۲.اکبر و منصور و سیاوش،بیاین بیرون،آتش گرفته است آنجا.۳.اگر کاری بود،ماها اینجا هستیم._ .نون.

 

 

 

فضای کلاس خاکستری رنگ بود.بچه ها داشتند تمرین ریاضی حل میکردند.
به ناگه صدای شکستن شیشه ای آمد و به دنبال آن یک شخص شنل پوش از در مدرسه بیرون رفت.از کلاس خارج شدم.در دفتر آقای ناظم باز بود.به سویش رفتم و با آقای ناظم که دراز به دراز افتاده بود روبه روشدم.بلندش کردم و گذاشتمش پشت میزش.گفتم:«میشهَ بگی چه شد؟».آقای ناظم گفت:«دز بود،رایانه همراه و چندتا پروندهَ رَ برد!».گفتم:«رایانهَ یه چیزی،پروندهَ بری چیزش بودهَ؟».آقای ناظم با ناله گفت:«چمیدانم».
_دارهَ از سرت خون میاد. این را گفتم و او را به درمانگاه بردم.سر آقای ناظم را دکتر محمود باندپیچی کرد و گفت:«خب دیهَ تمام شد».از درمانگاه بیرون آمدیم،در بیرون چندین سگ بودند که پاس کنان به دنبال شخصی بودند.شخص شنل پوش بود.با مرغ و تایر فرقانی زیر بغل و به دنباش سگها از روبه رویمان گذشت.گفتم:«زود باید بیفتیم دنباش،باید بگیریمش!».دکتر محمود که پشت سرمان بود گفت:«بزارین منم میام».سپس سه نفری به دنبال آنها رفتیم.با سرعت بسیار زیادی میدوید.به کوه رسیده بودیم.به بالا رفتن ادامه داد.مثل بز از کوه بالا میکشید.نوک کوه ایستاد.همه مان نفس نفس میزدیم.پشتش به ما بود.آقای ناظم با لحنی شرلوک هلمز مآب گفت:«چرا؟عدم اعتماد بنفس یا پیدا نکردن کار؟یا داشتن شوره های مو؟».پریدم وسط حرفش و گفتم:«کورهَ¹ چه میگی ای؟...».رویش رابرگرداند و سخنم را نیمه رها کردم.نقابی مانند نقاب زورو زده بود.چند قدم به عقب گذاشت و خودش را از کوه به پایین انداخت.شنلش همانند شکل عوض کرد و خودش داشت همانند سنجاب پرنده،پرواز می کرد.

 

پی نوشت ۱:کورهَ واژه است که برای تعجب و شگفت زده شدن یا کلافه و خسته شدن در کرمانشاه به کار میرود.این کلمه مانند:ای بابا،و ای آقا یا ای وای یا وای است..نون

پی نوشت ۲:کیفدکردین این پی نوشتو مثلِ مالِ کتابا نوشتم،نون یعنی نویسنده!😁

 

_بچّه ها بعداز زنگ تفریح همه به خط شین باهاتان کار دارم.
این را به دانش آموزان  گفتم و به طرف دفتر رفتم.آقای ناظم داشت چای و بیسکوئیت میخورد.نشستم و گفتم:«سلام.پرونده جمیله عزیزی رو میخوام،خیلی زود».بیسکوئیت درون حلق آقای ناظم گیر کرد و با سرفه گفت:«چه بی مقدمه حالا،چشم میدمش بشت!».حق هم داشت،مانند کاراگاه ها برخورد کردم.آقای ناظم پس از جستجو درون کمد قدیمی دفتر ،پرونده ای قهوه ای رنگ برایم آورد.خاک خورده و پوسیده بود.گفت:«بیا،اینم پرونده ش،حالا برای چت بود؟». با خنده ای مرگبار،گفتم:«هیچی،یکمی کنجاویَ فقط...».گویا قانع شده بود.از دفتر بیرون رفتم و بچّه در دوصف دختر و پسر ایستاده بودند.
با صدایی طنین افکن گفتم:«امروز قراره بریم بالای کوه نقّاشی کنیم،همه با هم به سوی کوه های برف گیر کرماشان!».
از کوه بالا می رفتیم و آفتاب بسیار زیبا می درخشید.گنجشک ها بر سر درختان آواز میخواندند.جوبی آبی از برف ها روز گذشته روان بود و کلاغ هایی هم،غارغار کنان آوا میدادند.
به بالای کوه رسیدیم،چندین درخت سرو آنجا بودند.باد درمیان آنها می وزید و صدایی مرموز و زیبا تولید می کردند.اینجوری بودند تقریباً این درختان خوشگل🌲🌲🌲🌲.
گفتم:«بچّه ها،جای قشنگیه،نه؟».همه یکصدا گفتند:«بله».
ادامه دادم:«نمیدانم میدانید یانه،یه واژه در زبان کردی هستش به نام*میلکان*خب این یعنی جایی برای زیستن،جایی که خوش باشیم در اونجا،جایی که بشه *من پیش از تو *رو خواند و زار زار برای لوئیزا کلارک و تنهایی اش گریست،جایی که بشه با خیال راحت سریال* امیلی در نیومون* رو دید کلی چیز مثل نوشتن ازش یاد گرفت،یا داستانی رو خلق کرد و یا حس کردن خیلی چیزها،همه ما نیاز به میلکان داریم،چه تنهایی چه چند نفره مثل همین الآن.میلکان حتماً نباید با چشم وگوش حسش کرد، راحت کار،به یه قلب بی ریاست...».
بادی به غبغب انداختم و گفتم:«از این پس انجمن میلکان رسماً پایه گذاری میشود،و محل تشکیل  و گردهمایی انجمن هم همینجاست!».
گفتم: «اگر سؤالی نیست،شروع کنید به کشیدن نقّاشی،همه هم میلکان خودتان رو بکشید».

 

شیب ۵، پنجم_فصل و بخش دهم.سه روز برای دیدن (صرفاً و تنها برای شکستن یخ بیان).🎈🌻 :))).؛))).

صبح روز بعد با چه ها توی اتاق درس و آموزش بودیم.کلاس دوباره  غلغله وهیاهوی بود.با صدای بلند گفتم:بچه های نهم صفحه ۳۸ روان خوانی  دریچه های شکوفایی روبازکنن.بچه های  هشتم و هفتم  هم آزاد،فقط حرف وسخن اضافه زیاد نباشه.
ادامه دادم:«خب ، روناک، تو بخوان».
روناک خواند:«به نام خدا، روان خوانی دریچه های شکوفایی.هلن کلر، زنی نویسنده و نابینا است که برای درک بهتر معجزهٔ آفرینش، ما را به بهره گیری از قابلیت های وجودمان دوعوت می کند و می گوید:
گاهی اوقات فکر می کنم چه خوب است، هر روز به گونه ای زندگی کنیم که گویی فردا نیستیم.چنین نگرشی، بر با ارزش بودن لحظه های زندگی تأکید می کند.هر روز باید با شور و شوق و اشتیاق و شناخت و درک، زندگی کنیم؛ اغلب این فرصت ها از دست می رود...
دیگر، به چندین خط آخرش رسیده بود.
اگر فقط سه روز برای دیدن، فرصت داشته باشی، چطور از بینایی ات استفاده خواهی کرد؟ و باظلمتی که در شب سوم نزدیک می شود و این که می دانی خورشید هرگز دوباره برای تو طلوع نخواهد کرد، چطور آن سه روز گرانبها را خواهی گذراند؟
                 سه روز برای دیدن، هِلِن کِلِر، ترجمهٔ مرضیه خوبان فرد

گفتم:«آفرین روناک!دوتا برا مثبت میزام، یکی برای به نام خدای قبل از درس.یکیم برای خوب خواندنت».
ادامه دادم:«این متن ونوشته واقعاً نبوغ ودانایی هلن کلر رو میرسانه‌‌.ماهم ممکن بود دیروز توی قهوه خانه بمیریم، یا گرگ ها بخورمان،
پس باید استفادهٔ ی زمان حال رو کرد.نویسنده توی یه جای درس و روان خوانی گفت:«افراد بینا ، کم می بینند».بسیار هم درست گفت، چون هیچ کدام از بینا ها، به درستی بینا نیستند، مثلاً یه پسرکی برای پدرش نقاشی ای میکشه، اما هیچ توجی نمیکنی چون بینا نیست، اگه باشه اونو رد نمیکه و پاش میشینه.یا این همه چیز که دور و بر ماهست، پدر و مادر، کتاب ها، فیلم ها و... بی تفاوت از کنارش میگذریم.حالا نگاهی به بیرون بندازید،چقدر زیبا شده، چند باز تا حالا اینطوری نگاهش کردین؟!».
صفر علی که نابینا بود، خیلی خیلی بهتر از ما طبیعت بیرون را می شناخت.... زنگ تفریح به صدا در آمد. گفتم؛«خب دیگه بفرمایین بیرون... راستی...».
تا خواستم کلام وسخنی بزنم، بچّه ها مثل فشنگ در رفتند به درون حیاط!

.؛).:).

 

فصل و بخش نهم.خانه متروکه و خالی و ترسناک آقای عزیزی

پس از آنکه ماشین روشن شد، زری خانوم به ما گفت:«محکم و سفت بچسبید به صندلی هایتان، که به تاخت برویم!».
پیش از آنکه کاری انجاو بدهیم ما، پایش را روی پدال گاز گذاشت اتوموبیل گذاشت و به قول خودش به تاخت رفت.با سرعت بالایی.
مثل هواپیمای جنگنده در جاده ی یخی و بر فی به پیش می رفت.یک پیچ را گذارند و از پیچی دیگر هم گذشت.و سپس در خانه ای کاهگلی توقف کرد‌.زری خانوم با لبخندی بزرگ روبه ما کرد و نفس نفس زنان گفت:«خب دیگه، رسیدیم.!.».
انگار کیلومتر دویده و یا رکاب دچرخه زده بود.از خودور رفت پایین و در زد و پس از چندین لحظه،پیرمردی کهنسال در را باز کرد و در آستانه ی در، پدیدار شد.پیر مردی بود با چشم هایی پر فروغ و با موهایی کوتاه و ماشین شده.به همه ی ما سلامی کرد و وسپس بفرماییدی گفت و ماهم پشت سر زری خانوم وارد خانه شدیم.زری خانم به پیرمرد وقتی از ماشین پیاده شد گفت که میهمان دارند.
من می خواستم در حیاط را ببندم که متوجه ماشینی روبه روی یکی از خانه های متروکه ی آنجا شدم.نیسان وانت زامیادی بودش، از همان هایی که سایپا به آنها می گویند.
این خانه سالها بود که کسی درونش نبود‌...  مگر اینکه صاحب مرده اش زنده شود!
مردی روبه روی ماشین ایستاده بود،بعد از اینکه آن چند نفر سر نشین  مشایئت کرد ، نگاهی به دور و بر انداخت و به داخل خانه رفت.
گویا همان مردی بود که سالیان پیش، صاحب آن خانه بود،مثل خود او لنگ میزد.
در را بستم و از پله های خانه بالا رفتم ، مشتی مولا داد برایمان چایی ای ریخت و شروع کرد به گفتن خاطرات سربازی اش.... وقتی خواست چایی بریزد ، من گفتم:«مشتی ، کسی توی خانه ی جلال زندگی میکنه؟!».
مشتی نگاهی به من کرد و گفت:«نه، از وقتی دخترش خود کشی کرد، خودشم بعد از یه مدت خود کشی، دقیقاً بعد از چهلم دخترش، خودشو دار زد، مثل دخترش!،کسی دیگه از اون زمان به بعد توی اون خانه نیست... بعد از اینکه مهمانهاش رفتن، دست به این کار زد، قشنگ یادمه، ۱۰ آذرماه ۱۳۷۹ بودش، از اون روز های برفی و سرد اون سال...طفلکی به دخترش خیلی وابسته بود، دخترشم اصلاً نفهمیدم برای چه خود خودکشی کرد... ».
آب دهانم را قورت دادم، چیزی به آنها نگفتم.
مشتی ،ادامه داد:«کس و کاری هم نداره که بهش این خانه برسه، همه چیز اون خانه، دست نخورده مانده.».ممکن بود؟!،یعنی من شبح اورا دیده بودم؟!پیرمرد، از سر گرفت سخنانش را،از دوران سربازی اش  در تهران تا هم مسیر شدن در کوچه پس کوچه های تهران با آقای جمشید هاشم پور.خلاثه چکیده ای از زندگیش را برایمان تعریف کرد.
ساعت ها گذشت.خاطرات شیرینی بودند.پس از اینکه با تلفن خانهٔ ی مشتی مولاداد به والدین بچه ها زنگ زدم و گفتم جایشان امن است و نگران نباشند و به گردش علمی آنها را برده ام!نگاهی به ساعتم انداختم، ساعت ۲ دقیقه مانده بود به ۱۰. مشتی عادتی داشت، آنهم که زود می خوابید. رخت خواب برای خودش و ما آورد، و برق های اتاق را خاموش کرد.
باد به شیشه ها می زد و می لرزاندشان، ماه کامل در آسمان می درخشید.دست به زیر سر نگاه آسمان می کردم‌.آن هم از پنجره.صدای هوهو ی جغد می آمد.ساعت مچی ام، می گفت ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه است.گویا همه خواب بودند.کت پشمی ام را از جا رختی برداشتم و از در خارج شدم، سرما سوزان و گزنده بود.از کمد داخل آشپز یه فانوس برداشتم و از خانه بیرون زدم.شالم را بالاتر و کلاه ام را پایین تر دادم، ویقه ام را هم بالاتر کشیدم.برف ها در اثر سرمای خشک و گزان شب یخ زده و منجمند بودند.به خانه رسدم.خانه ای بود زهوار در رفته و خراب.یعنی اینکه چیزی نمانده که هر آن فرو بریزد!.چراغ را روی دیوار گذاشتم.از دیوار کوتاه حیاط بالا رفتم.سپس پریدم درون خانه، فانوس را از بالای دیوار برداشتم و به طرف در اصلی عمارت رفتم. درون حیاط یک تراکتور قدیمی رومانی و یک پیکان یخچالی چراغ بنزی بود.حس نمی شد کسی آنجا باشد. در ورودی را به آرامی باز کردم.با قیژ و قیژی آرامی باز شد.پارکت های کف خانه هم قیژ و قیژ می کردند.
خانه ی  عجیبی بود.تابلو های زیادی آنجا بود.از صحنه های شکار گرفته تا طبیعت و ماشین و شهر و پیرمردی با کلاهی دوره دار که مستقیم مرا می پایید.تمام اسباب و اثاثیه خانه ، تار عنکبوت بسته بودند.
کسی آنجا نبود، هیچکس...
از راه پله بالا رفتم.پله هاهم نالان و قیژو بودند.
خانه گرم بود.گویا تمام وسائل گرمایشی خانه، در حال کار کردن بودند.
  راهروی طویل و بزرگی بود.اتاق های زیادی در امتداد راهرو وجود داشت.در چند اتاق را باز کردم.درون هر کدامشان، در های دیگری بودند.صدای دری کهنه و خراب و قیژ کننان، سکوت ملک عزیزی را شکست.همان مرد لنگان در نظر می آمد.با دستپاچگی این پا و آن پا کرد و خود را درون و میان اتاقکی انداختم.از لای در نگاهی به بیرون کردم.مرد از پله ها پایین رفت،انگار خودش بود.همان مردی که سالیان پیش، فوت کرده بود.... .:). .؛).

 

پی نوشت: ادامه دارد... .:).؛).

فصله ، هشتم.:«زری خانوم و همراهش،و مینی بوس خفن،نجات!... .:).».

مینی بوسه خفنه نجاتبه★ سوی مینی بوس،نجات، میدویدند،همگی.... .:).★این تابلو ،مینی بوس خفنه،مش رجب،است!... .:).؛).

★*******★*******★*******★

سرما قهوه خانه را احاطه کرده بود.سرمایی سوزان درفضای قهوه خانه،حاکم بود.خودمان را درلباس هایمان،بقچه پیچ کرده بودیم‌.
دم به دقیقه،از یک دیگر ساعت میپرسیدیم.
تنها حرفمان،همین بود!
پس از تقریبا،۴۵ دقیقه،صداهایی از پشت در قهوه خانه می آمد.صدای ضرباتی که برف را به کناری میزد.چندین دقیقه به همین شکل و منوال،گذشت.لحظات انتظار شیرینی بود.چندین دقیقه ی دیگر.... و بعد در به سختی باز شد.زنی که در را باز کرده بود،با بیلی که دستش بود،پدیدار شد.مردی،با موهای نارنجی،وارد شد.صورت هردو ،سرخ شده بود‌.زن موهای پریشان قهوه ایش را زیر روسری اش ،جاداد.
آن زن گفت:«سلام آقا معلم،سلام حاضرین!.».
مرد هم با نجات یافتگان،سلام و احوال پرسی کرد.همگی از آنها تشکر کردیم‌.
آن زن گفت:«خب دیگه،زودتر  بریم خانه،هوا سرده.».
ساعت مچی ام،ساعت چهار و نیم را،نشان میداد.
داشتیم به راه خود ادامه میدادیم،میانه ی کوه بودیم که،صدای خرخر موجوداتی را شنیدیم.روبه مان را به طرف صدا کردیم.دست راستمان بودند.یک دوجین گرگ دندان های تیزشان را به ما نشان میداند.آنها،خشم گینانه به ما نگاه میکردند.آب دهانم را قورت دادم،بی درنگ گفتم:«با شمارش من همه به سمت،مینی بوس مش رجب!».
گفتم:«سه،دو،یک،حالا!بدوید!.».
مثل فشنگ ازجا در رفتیم،همگی به سمت پایی ن کوه ،هجوم بردیم.مش رجب ازهمه زودتر دوید،مثل موشک دوید بسوی در مینی بوس رفت و درش راباکلید بازکرد.
مش رجب،گفت:«سریع سوار شین،بجنبین!سریع تر!.».همگی سوار مینی بوس شدیم و مش رجب در را بست.مش رجب، گفت:«خب،همگی هستن؟!مسافرین حاضرین؟!».انگار خلبانی،مهمان دار هواپیمایی،یا آقای راننده بود!از آن دست آقای راننده هایی که،میگن:«ماشینو روبزارتو دنده!».گویا من هم حکم کلاه قرمزی را داشتم!
گفتم:«آقای راننده!،دستتو بزار رودنده!_،الان گرگ ها میخورنمان!».
در این لحظه،گرگی به بالا پرید و جای ناخن های دستانش را،روی شیشه ی جلو مینی بوس،به یادگار،گذاشت!.
مش رجب،از هیجان این واقعه،کلید را درون استارت،شکست.
روبه ما مش رجب کرد وکلید را به ما نشان داد و گفت:«ههههههه،شکسته!».خنده ای جنون آمیز و یا همان ،دویوانه واری ،داشت...
من هم با خنده ای جنون آمیز و یا همان دیوانه وار، گفتم:«ههههههه،من چرا خنده ام میگیره!؟».
در این حین،و درهنگام صحب و گفتگو ما،یعنی من و مش رجب،زری خانوم به پشت مینی بوس رفته بود،و با برسی و وارسی کردن سیم های آن،میخواست مینی بوس را روشن کند...
مینی بوس پس از چندین بار استارت خوردن،با صدای تر و تری،روشن شد...
گرگ ها از ماشین،دور شدند....
پیرمرد که تا آن لحظه ساکت بود،با خنده ای به پهنای صورتش،(همانند و مثله توی قهوه خانه)،با حالت پیروز مندانه ای گفت«خب،پیش به سوی خانه!.».

B​​​​​​آن چند شکارچی،حماقت بزرگی کردند.تیری که شکار چیان برای کبکی انداخته بودند،باعث وقوع بهمن شد.کبک فرار کرد و زیر برف نرفت،بی مرام ،بی معرفت بسیار زرنگ بود!.فقط برای ما درد سر داشت و گذاشت.در چندلحظه اتفاقاتی پشت سرهم،رخ داد:«شکارچیان پیش از آنکه کار کنند به زیر برف رفتند،برف کاملا روی قهوه خانه را گرفت،و سرمایی سوزنده و گزان فضا را در برگرفت‌.رنگ قهوه خانه عوض شد.وحشت در فضا،موج میزد.نیم ساعت با حرف زدن هایژ از سر درماندگی ،گذشت.پیرمردی که تا آن موقع متوجه حضورش نشده بودم،به طرف کن آمد وگفت:«تلفن همراه داری،مرد جوان؟»گفتم :«بله».تلفنم را به او دادم،گویا آنتن نمیداد،پیرمرد گفت:«شخص دیگری تلفن ندارد!؟»چند نفر از بچه ها و مش رجب،داشتند.او گفت:«یکم بگردین ببینین آنتن میدهد،ویانه؟».پس از یک ربع ساعت موبایل که دست پیرمرد بود آنتن داد و من شماره ی یک نفر را ،از مخاطبانم،به او دادم.
 پیرمردپس از چندبار بوق خوردن گوشی، گفت:«سلام.ما توی قهوه خانه ی دهکده،بر اثر وقوع بهمن، گیر کردیم،لطفا هرچه سریع تر به کمک مابیاید،تمام.و،خدا حافظ!... .:).».
پیر مرد دستی به سبیل هایش کشید،و به پهنای صورتش،میخندید.... .:).

 

این داستان،ادامه دارد... .. :).

پی نوشت:مثل این فیلم و دلستان خفنا گفتمش،ادامه دارد...! .:).😄🌻😀😅👌