فصله ، هشتم.:«زری خانوم و همراهش،و مینی بوس خفن،نجات!... .:).».

مینی بوسه خفنه نجاتبه★ سوی مینی بوس،نجات، میدویدند،همگی.... .:).★این تابلو ،مینی بوس خفنه،مش رجب،است!... .:).؛).

★*******★*******★*******★

سرما قهوه خانه را احاطه کرده بود.سرمایی سوزان درفضای قهوه خانه،حاکم بود.خودمان را درلباس هایمان،بقچه پیچ کرده بودیم‌.
دم به دقیقه،از یک دیگر ساعت میپرسیدیم.
تنها حرفمان،همین بود!
پس از تقریبا،۴۵ دقیقه،صداهایی از پشت در قهوه خانه می آمد.صدای ضرباتی که برف را به کناری میزد.چندین دقیقه به همین شکل و منوال،گذشت.لحظات انتظار شیرینی بود.چندین دقیقه ی دیگر.... و بعد در به سختی باز شد.زنی که در را باز کرده بود،با بیلی که دستش بود،پدیدار شد.مردی،با موهای نارنجی،وارد شد.صورت هردو ،سرخ شده بود‌.زن موهای پریشان قهوه ایش را زیر روسری اش ،جاداد.
آن زن گفت:«سلام آقا معلم،سلام حاضرین!.».
مرد هم با نجات یافتگان،سلام و احوال پرسی کرد.همگی از آنها تشکر کردیم‌.
آن زن گفت:«خب دیگه،زودتر  بریم خانه،هوا سرده.».
ساعت مچی ام،ساعت چهار و نیم را،نشان میداد.
داشتیم به راه خود ادامه میدادیم،میانه ی کوه بودیم که،صدای خرخر موجوداتی را شنیدیم.روبه مان را به طرف صدا کردیم.دست راستمان بودند.یک دوجین گرگ دندان های تیزشان را به ما نشان میداند.آنها،خشم گینانه به ما نگاه میکردند.آب دهانم را قورت دادم،بی درنگ گفتم:«با شمارش من همه به سمت،مینی بوس مش رجب!».
گفتم:«سه،دو،یک،حالا!بدوید!.».
مثل فشنگ ازجا در رفتیم،همگی به سمت پایی ن کوه ،هجوم بردیم.مش رجب ازهمه زودتر دوید،مثل موشک دوید بسوی در مینی بوس رفت و درش راباکلید بازکرد.
مش رجب،گفت:«سریع سوار شین،بجنبین!سریع تر!.».همگی سوار مینی بوس شدیم و مش رجب در را بست.مش رجب، گفت:«خب،همگی هستن؟!مسافرین حاضرین؟!».انگار خلبانی،مهمان دار هواپیمایی،یا آقای راننده بود!از آن دست آقای راننده هایی که،میگن:«ماشینو روبزارتو دنده!».گویا من هم حکم کلاه قرمزی را داشتم!
گفتم:«آقای راننده!،دستتو بزار رودنده!_،الان گرگ ها میخورنمان!».
در این لحظه،گرگی به بالا پرید و جای ناخن های دستانش را،روی شیشه ی جلو مینی بوس،به یادگار،گذاشت!.
مش رجب،از هیجان این واقعه،کلید را درون استارت،شکست.
روبه ما مش رجب کرد وکلید را به ما نشان داد و گفت:«ههههههه،شکسته!».خنده ای جنون آمیز و یا همان ،دویوانه واری ،داشت...
من هم با خنده ای جنون آمیز و یا همان دیوانه وار، گفتم:«ههههههه،من چرا خنده ام میگیره!؟».
در این حین،و درهنگام صحب و گفتگو ما،یعنی من و مش رجب،زری خانوم به پشت مینی بوس رفته بود،و با برسی و وارسی کردن سیم های آن،میخواست مینی بوس را روشن کند...
مینی بوس پس از چندین بار استارت خوردن،با صدای تر و تری،روشن شد...
گرگ ها از ماشین،دور شدند....
پیرمرد که تا آن لحظه ساکت بود،با خنده ای به پهنای صورتش،(همانند و مثله توی قهوه خانه)،با حالت پیروز مندانه ای گفت«خب،پیش به سوی خانه!.».

۵ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
Mohammad Montaseri
۲۱ خرداد ۱۳:۳۸

درود دادا

 

چه داستان هیجان انگیزی

پاسخ :

سلام. سلام.سلام... .:).
خیلی خیلی ،ممنوم،مرسی، که، هستین...!... .:).😄🌻👍👌✌✊💪🙌😃
زری ...
۲۱ خرداد ۱۳:۵۲

بعد از هتل ترانسیلوانیا این متنو خوندم...دقیقا با حال و هوای انیمیشن میخورد XD

دمتون گرم

پاسخ :

سلام.
سلام.سلام. . .. .:).

آهاژچندشو دیدین!؟بله،یکمی اینجوریه!
دم شماهم گرم،که میخوانید و خواندید... !.؛).:).🙌😄🌻😃
نویسنده آشنا
۲۱ خرداد ۱۴:۴۵

سلام،😂😂😂 عجب داستانی

همون عنوان رو که دیدم خنده ام گرفت، داستانش دلچسب بود:))

پاسخ :

سلام. سلام.سلام.... .:).
خ.شحالم که خوشتان آمده،بله،خودمم خنده ام گرفت،کلاً!... .:).؛).😁😂🌻👍👌✌
محمد حسین
۲۱ خرداد ۲۳:۰۰

سلام و درود

داستان و نقاشی هر دو عالی

و خیال انگیز

من مینی بوس فولکس واگن دوست دارم

پاسخ :

سلام. سلام.سلام... .:).
خیلی خیلی،ممنونم.... .:).
چه خوب،خیال انگیزه،که.... .:).
اونم ،عالیه و خوب،اما اسپانسرمان و هزینه هایمان را،شرکت بنز میدن!به همین خاطره!... .:).😁😂🌻
یاسمن گلی:)
۲۲ خرداد ۱۰:۳۸

سلام

چه داستان باحالی :)) 

پاسخ :

سلام. سلام.سلام.... .:).
خیلی خیلی،مچکرم... .ط:).😄🌻
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
پاییز با قیچی سلمانی اش، در راه است... .:).؛).🍂🍁
تا بینهایت و فراتر از آن.

نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
ت