یادداشت های یک جادوگر

کتاب..... :).؛). همه چیز اینجا یه شوخیه،به انتهای خوشمزگیه یه بستنی قیفی

یادداشت های یک جادوگر

کتاب..... :).؛). همه چیز اینجا یه شوخیه،به انتهای خوشمزگیه یه بستنی قیفی

یادداشت های یک جادوگر

دانا تو نشنیدی این داستان/ که برگوید از گفته باستان/ که گر دو برادر نهد پشت پشت/ تن کوه را باد ماند به مشت».

فردوسی حکیم🌿

#صدای_اتحاد

تا بینهایت و فراتر از آن.





پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ شهریور ۰۲، ۱۹:۲۳ - امیر +
    واو 👀
نویسندگان

قسمت بیت و سوم، ۲۳|رستوران هوای طوفانی

جمعه, ۱۹ اسفند ۱۴۰۱، ۰۹:۰۶ ب.ظ

۱ ساعتی میشد که به کرمانشاه رسیده بودیم.ماشین کارن دم در یک رستوران نگه داشت.سر در رستوران نوشته بود:غذا خوری هوای طوفانی، در هرساعتی اینجا غذا پیدا می شود! خانومی هم دم در بود و آنجارا جارو می کشید و هدفونی به گوش داشت.
پشت یکی از میزهای غذا خوری نشستیم.هوای بیرون شباهت هایی به نام رستوران داشت.ابری و با بادی نسبتاً تند.کارن گفت:_داشتم می گفتم، من فقط اوناره رساندم، ای حرفیم که دختر حمیدی زده، واقعاً دروغه.او به درو به بقیه گفته میخوایم ازدواج کنیم، یه جور لاف زنی کرده!
دختر دم در جارو را کنار در گذاشت، هدفون را دور گردنش انداخت، و دفترچه و خودکارش را در آورد و به سمت آن طرف میز ما که منظره ای طوفانی پشتش قرار داشت، آمد.خانوم گفت:_خب، خیلی خوش آمدید، چه چیزی میل دارید؟غذاهایی که سرو می کنیم رو، روی هر میز نوشتیم!
همگی نگاهمان را به روی میز انداختیم، مثل بعضی وقت ها که چیزهایی را سالهاست وجود دارند، نمی بینیم.کارن گفت:_به نظرم این گزینه اولیه... دختر گفت:_به نظر من، با توجه به شرایط روحی شما، نیمروهای لیمویی خوشحال کننده مان رو پیشنهاد میدم، این نیمرو های لیمویی صد در صد خوشحالتان میکنه!کارن گفت:_خب، هموناره بیارید. دختر گفت:_و نوشیدنی؟ من سریع گفتم:_با این نیمرو های لیمویی خوشحال کننده معمولاً چه چیزی نوشیده میشه؟ دختر گفت:_شربت آلبالو. _پس همون رو بیارید. خانوم گارسون رفت و دوباره هدفون را روی گوشش گذاشت.جمیله گفت:_که اینطور.پس چرا رساندیشان؟به نظر وضعت خوب میاد... آقای ناظم گفت:_فکرکنم... کارن میان حرفش پرید و گفت:_من راننده ی اونام، نمیدانتستم که دنبال شمان.ای لباسای گران قیمتم، مال شرکت اوناس... ولی خیلی بشم میاد ها!
آقای ناظم دوباره گفت_فکر کنم... دختر با سینی ای در دست آمد.تقریباً کل بدنش را سینی فرا گرفته بود.دختر به میزما رسید و غذا ها و نوشیدنی هار روی میز چید و گفت:_امیدوارم از خوردن این خوراکی ها لذت ببرید، احتمالا‍ً شمارو از توی طوفان در بیارند‌.
دختر دوباره  رفت و آهنگی را که گویا از هدفونش پخش می شد را با خود زمزمه میکرد.آقای ناظم سه باره گفت:_فکر کنم ای همون دختره س که تو قطار دیدیمش، همو آهنگه م زمزمه مکنه... 
دختر پیشخدمت صدایش دوباره نجوا گونه میامد:_حالم چه خوبه باتو، دارم خودم هواتو، بیاکه، همه چی خوبه باتوووو، همه چی خوبهههه....

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی