فضانورد،آرتمیس،خانوم.... .:).

سلام.سلام.سلام... .:).

تولدت مبارک،ای وبلاگ کهکشانی،قلمت ستاره ای، و  همچون سیاره های نا شناخته.... .:).

تولدت مبارک،ای ، آرتمیس.،،..خانوم. .:).؛).

 

پی نوشت ۱:«آرتمیس خانوم،درفضا می باشند!،تابلو را می گویم....!... .:).».

پی نوشت ۲:«دیروز تولدشان بود... .:).».

 

۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

ستاد انتخباتی و تبلیغاتیه،:؛«دکتر نورالدین خانزاده».

سلام.سلام.سلام... .:).

آقا الان وقتشه که به یه فرد پادست،و درستکار  و پارسا راأی بدهیم.... .:).

رأی ما فقط،دکتر،نور الدین خانزاده!

دارای چهار فرزنده،دختر،در سطح آسیا!

داری،دو داماد زبان نفهم و احمق!،در خاورمیانه!

حافظ منابع ملی و میهنی،اعم از:«معادن طلا،شاباش های عروسی،زمین ها و اراضیه کشاورزی،و غیره.... .:).».

صادر کننده ی تخمه ی درجه یک،به ترکیه... .:).آقا،اگه این حمایت از تولید و رونق تولید نیست،پس چیه!؟

از فداکاریهایش هم که نگوییم،خودتان می دانید،نجات معدن طلا،تن به ازدواج دادن که نمیخواست،وفقط برای رضای خدا،و،غیره.... .:).

شعار  و عمله ما:«با یکدیگر کشوری قنجی و منجی و جمع و جور می سازیم!».

 

خلیل یا کیارش و یا بنیامین خانزاده در همشهری:«قوچ تحریم ها و فضار های اقتصادی را در می آوریم!».

 

پی نوشت ۱:«پوستر انتخاباتی،در دشترس نبود،اما هست،رونمایی می شود!... .:).».

پی نوشت ۲:«تابلوی سوم را که می بینید،در دله مشکلات هستند!».

پی نوشت ۳:«تابلوی سوم هم،با مدریر برنامه اشان،هستند!».

پی نوشت ۴:«شماهم به ستاد ما،با به اشتراک گذاشتن پست در وبلاگتان،کمک کنید.... .:).چالشی می باشد».

 

 

۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

فصله ، هشتم.:«زری خانوم و همراهش،و مینی بوس خفن،نجات!... .:).».

مینی بوسه خفنه نجاتبه★ سوی مینی بوس،نجات، میدویدند،همگی.... .:).★این تابلو ،مینی بوس خفنه،مش رجب،است!... .:).؛).

★*******★*******★*******★

سرما قهوه خانه را احاطه کرده بود.سرمایی سوزان درفضای قهوه خانه،حاکم بود.خودمان را درلباس هایمان،بقچه پیچ کرده بودیم‌.
دم به دقیقه،از یک دیگر ساعت میپرسیدیم.
تنها حرفمان،همین بود!
پس از تقریبا،۴۵ دقیقه،صداهایی از پشت در قهوه خانه می آمد.صدای ضرباتی که برف را به کناری میزد.چندین دقیقه به همین شکل و منوال،گذشت.لحظات انتظار شیرینی بود.چندین دقیقه ی دیگر.... و بعد در به سختی باز شد.زنی که در را باز کرده بود،با بیلی که دستش بود،پدیدار شد.مردی،با موهای نارنجی،وارد شد.صورت هردو ،سرخ شده بود‌.زن موهای پریشان قهوه ایش را زیر روسری اش ،جاداد.
آن زن گفت:«سلام آقا معلم،سلام حاضرین!.».
مرد هم با نجات یافتگان،سلام و احوال پرسی کرد.همگی از آنها تشکر کردیم‌.
آن زن گفت:«خب دیگه،زودتر  بریم خانه،هوا سرده.».
ساعت مچی ام،ساعت چهار و نیم را،نشان میداد.
داشتیم به راه خود ادامه میدادیم،میانه ی کوه بودیم که،صدای خرخر موجوداتی را شنیدیم.روبه مان را به طرف صدا کردیم.دست راستمان بودند.یک دوجین گرگ دندان های تیزشان را به ما نشان میداند.آنها،خشم گینانه به ما نگاه میکردند.آب دهانم را قورت دادم،بی درنگ گفتم:«با شمارش من همه به سمت،مینی بوس مش رجب!».
گفتم:«سه،دو،یک،حالا!بدوید!.».
مثل فشنگ ازجا در رفتیم،همگی به سمت پایی ن کوه ،هجوم بردیم.مش رجب ازهمه زودتر دوید،مثل موشک دوید بسوی در مینی بوس رفت و درش راباکلید بازکرد.
مش رجب،گفت:«سریع سوار شین،بجنبین!سریع تر!.».همگی سوار مینی بوس شدیم و مش رجب در را بست.مش رجب، گفت:«خب،همگی هستن؟!مسافرین حاضرین؟!».انگار خلبانی،مهمان دار هواپیمایی،یا آقای راننده بود!از آن دست آقای راننده هایی که،میگن:«ماشینو روبزارتو دنده!».گویا من هم حکم کلاه قرمزی را داشتم!
گفتم:«آقای راننده!،دستتو بزار رودنده!_،الان گرگ ها میخورنمان!».
در این لحظه،گرگی به بالا پرید و جای ناخن های دستانش را،روی شیشه ی جلو مینی بوس،به یادگار،گذاشت!.
مش رجب،از هیجان این واقعه،کلید را درون استارت،شکست.
روبه ما مش رجب کرد وکلید را به ما نشان داد و گفت:«ههههههه،شکسته!».خنده ای جنون آمیز و یا همان ،دویوانه واری ،داشت...
من هم با خنده ای جنون آمیز و یا همان دیوانه وار، گفتم:«ههههههه،من چرا خنده ام میگیره!؟».
در این حین،و درهنگام صحب و گفتگو ما،یعنی من و مش رجب،زری خانوم به پشت مینی بوس رفته بود،و با برسی و وارسی کردن سیم های آن،میخواست مینی بوس را روشن کند...
مینی بوس پس از چندین بار استارت خوردن،با صدای تر و تری،روشن شد...
گرگ ها از ماشین،دور شدند....
پیرمرد که تا آن لحظه ساکت بود،با خنده ای به پهنای صورتش،(همانند و مثله توی قهوه خانه)،با حالت پیروز مندانه ای گفت«خب،پیش به سوی خانه!.».

۵ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

دیشب ،برق،رفت!... .:).(احتمالا یکم!).

دریافت

دریافتدریافتدریافته

سلام.سلام.سلام... .:).

آقاخوبه وزیر نیرو گفته نیرو و برق زیاد داریم،دیشب تنها نور خیابان ماه بود و ستارگان،کم!.😂😄😁🌻... .؛).

 

۱۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

خوشبختی.(دارایی ها و داشته ها،۲).

نادان با دودست دنبال خوشبختی میگردد،دانا آن را جلوی پاهایش،می بیند و پیدا میکند.

 

 

پی نوشت:یکم اطراف رو بگردیم،شاید خوشبختی،آنجا باشد... .:).😄🌻🌈🍁☀

۶ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

فصل هفتم.بهمن و یک پیر مرد عجیب و باحال!.. .:).

B​​​​​​آن چند شکارچی،حماقت بزرگی کردند.تیری که شکار چیان برای کبکی انداخته بودند،باعث وقوع بهمن شد.کبک فرار کرد و زیر برف نرفت،بی مرام ،بی معرفت بسیار زرنگ بود!.فقط برای ما درد سر داشت و گذاشت.در چندلحظه اتفاقاتی پشت سرهم،رخ داد:«شکارچیان پیش از آنکه کار کنند به زیر برف رفتند،برف کاملا روی قهوه خانه را گرفت،و سرمایی سوزنده و گزان فضا را در برگرفت‌.رنگ قهوه خانه عوض شد.وحشت در فضا،موج میزد.نیم ساعت با حرف زدن هایژ از سر درماندگی ،گذشت.پیرمردی که تا آن موقع متوجه حضورش نشده بودم،به طرف کن آمد وگفت:«تلفن همراه داری،مرد جوان؟»گفتم :«بله».تلفنم را به او دادم،گویا آنتن نمیداد،پیرمرد گفت:«شخص دیگری تلفن ندارد!؟»چند نفر از بچه ها و مش رجب،داشتند.او گفت:«یکم بگردین ببینین آنتن میدهد،ویانه؟».پس از یک ربع ساعت موبایل که دست پیرمرد بود آنتن داد و من شماره ی یک نفر را ،از مخاطبانم،به او دادم.
 پیرمردپس از چندبار بوق خوردن گوشی، گفت:«سلام.ما توی قهوه خانه ی دهکده،بر اثر وقوع بهمن، گیر کردیم،لطفا هرچه سریع تر به کمک مابیاید،تمام.و،خدا حافظ!... .:).».
پیر مرد دستی به سبیل هایش کشید،و به پهنای صورتش،میخندید.... .:).

 

این داستان،ادامه دارد... .. :).

پی نوشت:مثل این فیلم و دلستان خفنا گفتمش،ادامه دارد...! .:).😄🌻😀😅👌

 

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

دو روز پیش،باران بارید... .:).

​​​​​​

درختان،سرسبز و تمیز و خوشحال و سرزنده شدند
گربه ها چشم هایش از خوشحالی میدرخشید
پرندگان بر روی درختان، پشت بام خانه ها،کابل برق ها،و تیر های وغیر...عاشقانه میخواندند.

برتن خشکیده ی 
زمین هم دستی از مهر 
کشیده شد.
ابرها با سخاوتمندی برتن این زمین خسته باریدند.
ابرها عاشقانه می باریدند.
الهی شک،دوروز پیش،

 باران بارید... .:).

پی نوشت:واقعا تابلو های،زیبایین!😅🌻.

ا

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

شیخ اجل:«سعدی».... :)۱

سعدیچطر و سعدیشیخ اجل سعدیسعدیدریافت

 

 

سلام.سلام.سلام.... :)

روز بزرگداشت،سعدی شیرین سخن،مردی که کلماتش گوهری با ارزش هستند،شاعر بی نظیر ایرانی،شیخ اجل،گرامی و مبارک باد.

..... :)

پی نوشت ۱:واقعا تابلو های عالی ای،هستند... :)

 

پی نوشت۲:یکم هم شعر از سعدی بخوانیم.... :):

 

 

آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو می‌رود نوروزست

دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست

(سعدی)



یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود

که من نان و برگ از کجا آرمش
مروت نباشد که بگذارمش

چو بی چاره گفت این سخن نزد جفت
نگر تازن او را چه مردانه گفت

مخور هول ابلیس تا جان دهد
هر آن کس که دندان دهد نان دهد

(سعدی)


از در برآمدی و من از خود به در شدم

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه،تا که خبر دمد ز دوست

صاحب خبر نیامد و من بی خبر شدم

گفتم مبینمش مگر درد اشتیاق

ساکن شود،بدیدم و مشتاق تر شدم

چون شبنم او فتاده بود پیش آفتاب

مهر به جانم رسید وبه عیوق بر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا سر همه سمع و بصر شدم

من از چشم او چگونه توانم نگاه دشت

کاول نظر به دیدنِ او دیده ور شدم

بیزارم از وفایِ تو،یکٔ روز و یکٔ زمان شدم

مجموع اگر نگشتم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودی به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند رویِ سرخِ تو،سعدی،که زر کرد؟

اکسیرِ  عشق بر مسم افتاد و زر شدم‌.

به به،بهبه.،(شیخ اجل سعدی)...‌ :)


پی نوشت ۳:میم بدین....  :) از سعدی باشه،ها!... :)

 

 

 

۷ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

گاهی وقتا،هیچ کاری نکردن از کاری کردن،بهتره.... :)۱... :)

اولین قدم برای یاد گرفتن شنا،
نترسیدن از آب و رها شدن است.

مربی همیشه میگوید: "بپر،
خودتو رها کن، زیر آب چشماتو باز کن، بعد خودت آروم آروم برمی گردی به سطح آب".

شرط اول، همان دست و پا نزدن است.
گاهی باید واقعا بیخیال شد و رفت گوشه‌ای نشست.
باید بیخیالِ دست و پا زدن شد.

گاهی باید بگذاریم زندگی کارش را بکند.
شاید بعدش آرام آرام
برگشتیم به سطح آب ...
به زندگی ... بی خفگی...

 

گاهی وقتا نبایکاری،کرد...گاهی وقتا هیچ کاری نکردن از کاری کردن بهتره،گاهی وقتا باید ایستاد و استراحتی،کرد.... :)

 

پی نوشت۱:قالبو دیدین،چقدر خفنه!؟... :)

پی نوشت ۲:وقتی ایستادین،جایی  است نکنین که وسط راه باشه و یا پلیسی،جرمیتان کنه،یه جای خوب میخواد.... :)

پی نوشت ۳:؛،.:این جور جاهایی،خوبن....یعنی ،عالین... :)!

پی نوشت ،چهارم:وینی پو هم،اینجوری بود،گاهی وقتا،هیچ کاری،نمیکرد.... :)

پی نوشت،پنجم:عجب پست،شلوغی!.... :)

پی نوشت ششم؛داشت یادم میرفت،!اگر دوست داشتین فیلمش خیلی خیلی قشنگه،اسمش کریستوفر رابینه،حتما ببینینش... :)کارتوناشم،عالین،کلا عالین... :)!

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

میهمانی خدا۲،رمضان،مبارک،باشد..... :)

میهمانی خدا۲،رمضان مبارک.... :)میهمانی خدا۲،رمضان مبارک.... :)

 

سلام.  سلام.  سلام.  ... :)

 

رمضارمضان،ماهانی،میهمانی خداوند بخشنده و مهربان،مبارک.... :)

پی نوشت:باتاخیر،مبارک.... :)

پینوشت۲:نماز و روضه ها،قبول.... :)

پی نوشت،۳نوشته بودم،روضه!نماز و روزه تان،مبارک،باشه... :)

پی نوشت،چهارم:چقدر غلط املاییو چیزهای دیگه،توی این پست،بودش... :)😅🎈😃🎄🍀🍀.... :)

۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
پاییز با قیچی سلمانی اش، در راه است... .:).؛).🍂🍁
تا بینهایت و فراتر از آن.

نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
ت