جریمه

از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.به غیر از برف و چند درخت کهن سال چیزی به چشم نمی خورد.بالای شیروانی چندین قندیل بسته است که شلپ شلپ می کنند.آب از سوی ناودان به سوی برف ها جاری است و  قطرات آب جوی کوچکی میان برف ها راه انداخته اند...خورشید جای کمی میان ابرها باز کرده باز است گفتم:عذر میخوام جناب پیر کوهی...الان حلش می کنم...سپس چندین تمرین ریاضی از آن سوزاننده ها نوشتم و گفتم بعد از حل کردن اینها ۲بار از بالای درس سوم جغرافیا بنویسید...آقای پیر کوهی احسنتی گفت و رفت و دانش آموزان ناله ای کردند...گفتم:نوشتن آنها برای بعد...این زنگ به بیرون میرویم...آفتاب به ما چشمک می زند..

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
زری ...
۲۸ شهریور ۱۳:۲۶

ایولللللللللللل :))))))))))

منم از این دبیرا می خوام :)))

پاسخ :

ممنونم.
کم گیر میان😄
بهـ نام
۲۹ شهریور ۱۰:۴۶

دلمون این فضا رو خواست که 

پاسخ :

خیلی فضای دلپذیریه...
گلی یاس
۲۹ شهریور ۲۰:۵۲

چه معلم خوبی :)

پاسخ :

واقعا خوبه👌
محیا (:
۳۰ شهریور ۱۰:۰۱

ما که ندیدیم از این معلما😂

پاسخ :

کمیابن😁
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
جا مانده ایم از قافله عشق...:).
تا بینهایت و فراتر از آن.

نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
ت