۶۴ مطلب با موضوع «آرزو» ثبت شده است.

این آقا فرهادی که ما داریم،از این توپ پلاستیکی قدیمی هارم‌داره.یکیشو قاچ میکنه،اون یکی توپو‌میزاره توش.باهاش قیچی برگدان میزنه،لایی،گل تیرکی،خلاصه مسی ایه برای خودش.

از ویژگی‌های توپ پلاستیکی:قیمت ارزان و‌به صرفه،عمر بالا،کارایی راحت،و حس فوتبالیست بودن،شیشه همسایه را شکستن،حمل و نقل و جابه جایی آسان و هزاران ویژگی دیگر:).

مادر یعنی معشوقی که ناز کشیدن نمی خواهد.مادر یعنی گیر دادنهایی که شیرینیش به اندازه ی نگاه هایش است.مادر یعنی  غذاهایی که هیچ جای جهان غیراز او به این خوشمزه گی درست نم کند.مادر یعنی معجزه،معجزه ای که برای فرزندش هرکاری میکند.
مادر یعنی همون فرماندهی که همیشه نیروی کمکی،آغوشش بازه برای غم های ما،یعنی همون نیروی کمکی ای که با دامن گلبرگش، تو پایگاه شماره۱۳نجاتمان میده.در کل سلطان غم مادر😂❄
روز مادر و زن مبارک و فرخنده باد☕❄ 🎈🎂🎁🎀🎄🎉🎊🎆🎇
پی نوشت۱:راستی تولد وبلاگمم هست ها،در نرین،تبریکی،کادویی،هدیه ای،سرسلامتی ای،چیزی...😅❄
پی نوشت۲:یه کتابی به ما دادن مدیریت خانواده،نگم چه کتاب خفنیه،یه درو میزنم،حفظش میشم😂یعنی اصله درسه ها!امروزم که امتحانش دارم،امتحان آخریه،بیستم😊:).

پی نوشت۳:خداییش کیف کردین چه عنوانی گذاشتم،دومنظوره بود،هم برای تولد وبلاگ و هم روز مادر

آقا فرهادی داریم ما،بوی کتاب میدهد.بوی کتابخانه.بوی پرتغال.بوی جوهر خودکار بیک بی انتها و تمام نشو او و بوی کاغذ کاهی.بوی نامه های عاشقانه میدهد‌،از آن دست نامه عاشقانه ها که با برچسب قلب رویش را پوشانده اند که بالایش پراز تمبر است.بوی برف بازی میدهد و گرم شدن پس از آن بغل دست بخاری.بوی فیلم هایی میدهد که قهرمانانش کودکان و نوجوانان هستند،دایه مکفی،سارا کورو.بوی سیب های درون پاکت‌ های کاغذی را میدهد... بوی لبو،بوی برنج آب کشیده،خلاصه بوی چیزهای خوب.

 

 

 

ای بابا، این چه وضعش است؟!  ما هرچه زور زدیم که چیزی بنویسیم، نشد که نشد، خواستیم از دختر همسایه که همیشه تو کوچه است و در و دل با پیرزن همسایه می کند و نمیدانم مشکلش چیست تا کمکش کنم ،بنویسیم که نشد، خواستیم از پسر همسایه بنویسیم که زیر سقف نرفته با همسرش، می خواهد  جدا شود، خواستیم از عاشقانه هایمان بنویسیم، دیدیم ای دل غافل، ما که معشوقه نداریم،خواستیم از کرونا بنویسیم، نشد، خواستیم از پایان تابستان هم بنویسیم، که خب چیزی به ذهن و مغزم نیامد،خواستیم هم از این و آن بنویسیم، که قلممان خشک شده بود، خلاصه و چکیده کلام و سخن، سرتان را به درد نیاورم، هیچ چیز نیست برای نوشتن..... :). ؛).

پی نوشت ۱:این هم که نوشتم، که خودش یک چیز بود ها!😅🍁
پی نوشت ۲:قالب جدید و نو خوبه؟🌻خواستیم یکم بوی پاییز و فصل مدرسه جادوگری و مشگنی و ماله خودمان رو بگیره!😅🍁🎈🌻🍁🍁🍂

شیب ۵، پنجم_فصل و بخش دهم.سه روز برای دیدن (صرفاً و تنها برای شکستن یخ بیان).🎈🌻 :))).؛))).

صبح روز بعد با چه ها توی اتاق درس و آموزش بودیم.کلاس دوباره  غلغله وهیاهوی بود.با صدای بلند گفتم:بچه های نهم صفحه ۳۸ روان خوانی  دریچه های شکوفایی روبازکنن.بچه های  هشتم و هفتم  هم آزاد،فقط حرف وسخن اضافه زیاد نباشه.
ادامه دادم:«خب ، روناک، تو بخوان».
روناک خواند:«به نام خدا، روان خوانی دریچه های شکوفایی.هلن کلر، زنی نویسنده و نابینا است که برای درک بهتر معجزهٔ آفرینش، ما را به بهره گیری از قابلیت های وجودمان دوعوت می کند و می گوید:
گاهی اوقات فکر می کنم چه خوب است، هر روز به گونه ای زندگی کنیم که گویی فردا نیستیم.چنین نگرشی، بر با ارزش بودن لحظه های زندگی تأکید می کند.هر روز باید با شور و شوق و اشتیاق و شناخت و درک، زندگی کنیم؛ اغلب این فرصت ها از دست می رود...
دیگر، به چندین خط آخرش رسیده بود.
اگر فقط سه روز برای دیدن، فرصت داشته باشی، چطور از بینایی ات استفاده خواهی کرد؟ و باظلمتی که در شب سوم نزدیک می شود و این که می دانی خورشید هرگز دوباره برای تو طلوع نخواهد کرد، چطور آن سه روز گرانبها را خواهی گذراند؟
                 سه روز برای دیدن، هِلِن کِلِر، ترجمهٔ مرضیه خوبان فرد

گفتم:«آفرین روناک!دوتا برا مثبت میزام، یکی برای به نام خدای قبل از درس.یکیم برای خوب خواندنت».
ادامه دادم:«این متن ونوشته واقعاً نبوغ ودانایی هلن کلر رو میرسانه‌‌.ماهم ممکن بود دیروز توی قهوه خانه بمیریم، یا گرگ ها بخورمان،
پس باید استفادهٔ ی زمان حال رو کرد.نویسنده توی یه جای درس و روان خوانی گفت:«افراد بینا ، کم می بینند».بسیار هم درست گفت، چون هیچ کدام از بینا ها، به درستی بینا نیستند، مثلاً یه پسرکی برای پدرش نقاشی ای میکشه، اما هیچ توجی نمیکنی چون بینا نیست، اگه باشه اونو رد نمیکه و پاش میشینه.یا این همه چیز که دور و بر ماهست، پدر و مادر، کتاب ها، فیلم ها و... بی تفاوت از کنارش میگذریم.حالا نگاهی به بیرون بندازید،چقدر زیبا شده، چند باز تا حالا اینطوری نگاهش کردین؟!».
صفر علی که نابینا بود، خیلی خیلی بهتر از ما طبیعت بیرون را می شناخت.... زنگ تفریح به صدا در آمد. گفتم؛«خب دیگه بفرمایین بیرون... راستی...».
تا خواستم کلام وسخنی بزنم، بچّه ها مثل فشنگ در رفتند به درون حیاط!

.؛).:).

 

یادمه توی کلاس ودورهٔ ی هشتم،۸، راهنمایی بودم،زنگ ادبیات، آموزگار معلم قد بلند وعینکی ای داشتیم،با اینکه بامن یکمی لج بود،امّا خیلی خیلی دوستش داشتم.هرکی ،هرکاری که تو کلاسو اتاق آموزش میکرد،میگفت:«چقامیرزا،بیا برو بیرون،پای دفت،!».یعنی من جور نزدیک به۳۲،سی ودو نفر را می کشیدم،اوناییم که جلوی دستش شلوغی وناآرامی میکردن،میگفت چقامیرزا!

یه روز یه درسی بود،به گمانم شعر بود،اینو ۱۰هابار چند نفر خواندش،منم دیدم به من نمیرسه سرمو گذاشتم بالای میز،پس از چندین دقیقه دیدم کل کلاس زدند زیر خنده، گمان کردم بری چیزی دیگست،نگو من خوابم برده بود!

میخواست برای خوابیدن هم منو محاکه وداوری کنه! چشماش شده بود هشت،۸تا!

😂🍀

شیب،۲ صرفاًوتنها برای شکستن یخ بیان
از سرپیچی که گذشتیم،رسیدیم به دوتا تک درخت،که نمیدانم چه درختانی هستند،مانند ومثل لیلی ومجنون کنارهم بودند،شایدهم فامیل وقوم وخویش بودند،حالا هرچه!
به ما چه که چه کاره اند!؟مگر مانانشان میدهیم!؟
خب ،از دوتاقبرستان های روستا های همجوار ودیواربه دیوار گذشتیم،رسیدیم به خانه ای بسیار بزرگ که متعلق به پیرترین مرد آبادی،یعنی محمدولی خان نامدار بود.آقا برایتان بگویم که این تا زنش بود هی عذاب وآزارش میداد.زنی بود با دومتر قد.اما این از خدا بی خبر اورا به زیر گور و قبر برد.خانه ای بسیار کوچک داشت.هیچی برایش نمی خرید.حالا این خان خانان ،جناب فرمانفرما زن جوانی گرفته است نگو ونپرس‌.خانه را از قله ی کوه‌ تا پایین آبادی و رودخانه ونهر کشانده است.به قول یارو گفتنی، زنش اورا قد تیره بسته است.خب دیگر،خواستیم برویم پدربزرگ گرام وعزیز را ملاقات ودیدن فرماییم، که نبودش،رفته بود خانه داییمان،یعنی همان پسرش... .:).

پی نوشت:می گویند این محمد ولی خان،۵۵،پنجاه وپنج،سال بیشتر ندارد،اما من آماده وحاضرم شرط ببندم که،۱۰۲ سال دارد، زیرا درون تمام خاطرات ویادهای پدربزرگم،که ۸۳،هشتادوسه سال دارد حضور دارد و هست!😅🎈

صرفاً وتهنا برای شکستن یخ بیان
آقایان و خانوما!، میگن بخ‌بیان را بشکنید، من مبگوبم یخ بیان  فقط و تنها!؟ سنگش را هم میشکنیم و هرچه چیز نگهدارنده برای ننوشتن!
دیروز ما صبح که از خواب بیدار شدیم، چشمتان و هیچ کجایتان روز بد نبیند،فرشها و قالی های خانه همه جمع وجور و بسته بندی شده،ناشتا نخورده مارا فرستادند بالای پله، پرده هارا در بیاوریم،رفتیم بالای پله که یکدفعه ویهویی سرما گیج رفت، من گفتم کم نیاوریم، نگویند عرضه ندارد!دست از پله گرفتم و پرده هارا یکی پس از دیگری، مانند و مثل دشمنی بد کردار و تینت، در آوردم! اینجا که جای خوبش بود... این پرده ها گیره هایش را درست نزده بودیم، تقریباً و حدود و اندازه ی ۱۰ بار دراش آوردیم، تا مادر خشنود گردد و رضایت بدهد... سپس و بعد از این فرش و زیلو و موکت و پتو هایی که خواهر کوچکمان گربه شور کرده بود را و سه تا پودر رختشویی مصرف و استفاده برای یکی از آنها کرده یود را شستیم، حالا وسرانجام کف این می رفت!؟طی را باتمام زور و قدرت برویش کشیدم تا رفت! البته وزن مجاز را برویش آوردم، که نشکند!
بعد وسپس هم دیگر هیچ، تلویزیون را روشن کردم، ساعت چهار بود، زدیم شبکه و کانال تماشا، پزشک دهکده را نظاره گر وتماشاگر شدیم و لذت برید و خوشحال شدیم!😅
راستی تا یادم نرفته، این پزشک دهکده چقدر خفنه! توی این قسمتش یه کلانتری بود به کلانتر دهکده، پسره پزشک دهکده، دکتر کویین،میگفت:*یه کلانتر خوب از فکر و اندیشه اش برای  دستگیری مجرما وگناهکارا استفاده میکنه، نه تفنگ*میگفت تاحالا یک نفر روهم نکشته، به گمانم وفکرکنم حتیٰ شلیک هم باهاش نکرده بود، کلانتر دهکده هم، یاد گرفت ازش و اون کلانتر خفنه، تفنگشو باهاش عوض کرد،دسته صدفی بود مال خودش،ماله کلانتر دهکده، معمولی و عادی بودش... .:).؛).

 

ستاد انتخباتی و تبلیغاتیه،:؛«دکتر نورالدین خانزاده».

سلام.سلام.سلام... .:).

آقا الان وقتشه که به یه فرد پادست،و درستکار  و پارسا راأی بدهیم.... .:).

رأی ما فقط،دکتر،نور الدین خانزاده!

دارای چهار فرزنده،دختر،در سطح آسیا!

داری،دو داماد زبان نفهم و احمق!،در خاورمیانه!

حافظ منابع ملی و میهنی،اعم از:«معادن طلا،شاباش های عروسی،زمین ها و اراضیه کشاورزی،و غیره.... .:).».

صادر کننده ی تخمه ی درجه یک،به ترکیه... .:).آقا،اگه این حمایت از تولید و رونق تولید نیست،پس چیه!؟

از فداکاریهایش هم که نگوییم،خودتان می دانید،نجات معدن طلا،تن به ازدواج دادن که نمیخواست،وفقط برای رضای خدا،و،غیره.... .:).

شعار  و عمله ما:«با یکدیگر کشوری قنجی و منجی و جمع و جور می سازیم!».

 

خلیل یا کیارش و یا بنیامین خانزاده در همشهری:«قوچ تحریم ها و فضار های اقتصادی را در می آوریم!».

 

پی نوشت ۱:«پوستر انتخاباتی،در دشترس نبود،اما هست،رونمایی می شود!... .:).».

پی نوشت ۲:«تابلوی سوم را که می بینید،در دله مشکلات هستند!».

پی نوشت ۳:«تابلوی سوم هم،با مدریر برنامه اشان،هستند!».

پی نوشت ۴:«شماهم به ستاد ما،با به اشتراک گذاشتن پست در وبلاگتان،کمک کنید.... .:).چالشی می باشد».

 

 

نادان با دودست دنبال خوشبختی میگردد،دانا آن را جلوی پاهایش،می بیند و پیدا میکند.

 

 

پی نوشت:یکم اطراف رو بگردیم،شاید خوشبختی،آنجا باشد... .:).😄🌻🌈🍁☀